شنبه ۵ تیر ۱۴۰۰ - ۱۱:۱۰

برگزیدگان جشنواره ملی طنز «قندپهلو»؛

به خجستگی یک عطسه

تاثیر داروی دیابت بر کرونا

«به خجستگی یک عطسه» داستان کوتاهی ازامیررضا هراتی خالص است که در نخستین جشنواره ملی طنز اخلاقی "قند پهلو" حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه دوم در بخش «داستان کوتاه» شد.

به گزارش مفدا، در اولین دوره از جشنواره ملی طنز اخلاقی "قند پهلو" که به میزبانی کانون اخلاق پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایلام برگزار شد، بیش از ۵۲۷ اثر در بخش عکس، کاریکاتور، شعر، داستان کوتاه و خاطره کرونایی به دبیرخانه جشنواره ارسال شد. «به خجستگی یک عطسه» داستان کوتاهی ازامیررضا هراتی خالص است که در اینجا مرور می‌کنیم.

«به خجستگی یک عطسه»

_خب از اول تعریف کن

_همه چیز از یک سرفه شروع شد

_از یک سرفه ؟ بیشتر توضیح بده

_قربان سرت شوم، من از همان کودکی عاشق این خجسته بودم ولی پدر خجسته می‌گفت من برای خجسته هم پدر بوده هم مادر نمی‌گذارم هر کسی خواستگاری‌اش بیاید ، اصلا به گونه ای سخت می‌گرفت که انگار درد زایمان خجسته را هم او به دوش کشیده

_چرا چرت و پرت تحویل من می‌دهی.

_قربان سرت شوم خودت گفتی از اول توضیح بده.

_آخر درد زایمان ننه‌ی خجسته به جرم تو چه ارتباطی دارد.

_دارد قربان سرت شوم دارد ، آن مرحومه سر زا رفت و این پدر خجسته ، خجسته را از همان بچگی به دندان کشید ، آنقدر به دندان کشید که در سی سالگی برایش دندان مصنوعی گذاشتند، برای همین اجازه نمیداد کمتر از آقازاده برای خواستگاری از دخترش پا پیش بگذارد.

_احمق تو به جرم قتل پسر عموی پدرت بازداشت شده‌ای این چه ارتباطی به تولد خجسته دارد؟

خجسته خانم اولا ، ثانیا این‌ها را می‌گویم که بدانی رسیدن به مرحله‌ی خواستگاری از خجسته برایم سخت بوده.

_محمدی؛ سرباز محمدی

_بله قربان.

_این یاوه‌گو را ببر بازداشتگاه تا بفهمد این‌جا خانه‌ی عمه‌اش نیست.

_شکر خوردم قربان سرت شوم شکر خوردم، خانه‌ی عمه هیچ وقت برای من خاطرات خوبی بر جای نگذاشته، آخر دوران کودکیم مصادف شده بود با دوران بلوغ  پسر عمه‌هایم و آن‌ها دوست داشتند هر چیزی را تجربه کنند، ولی بعضی از این تجارب واقعا دردناک بود. اگر شکر دوزش کم است حاضرم تغییرش دهم.

_نیازی نیست فقط بگو چرا پسر عموی پدرت را کشتی.

_چشم می‌گویم ، فقط محمدی را بگو برود.

_محمدی ، فعلا برو.

_چشم قربان.

_خب می‌شنوم.

_قربان سرش شوم.

_بله؟

_ خجسته را می‌گویم ، همین هفته‌ی پیش بود که گفت پدرم اجازه داده است که جمعه شب خواستگاریم بیایی، من هم شادمان پدرم را خبردار کردم و آماده‌ی رفتن به خواستگاری شدیم.

_خب.

_ می‌دانی این پسر عموی پدرم برادر شیری پدرم است.

_مگر دندان است؟

_نه قربان سرت شوم، شیرشان یکی بوده.

_یعنی رضاعیند؟

_نه ، فامیلشان کلاف آبادی است مثل خودم.

_منظورم این است یعنی یک نفر به آنها شیر داده‌اند؟

_دقیقا ، همین که شما می‌گوئید احسنت.

_خب بعدش.

_برای همین پدرم آن‌ها را نیز خبر دار کرد و شب خواستگاری یعنی جمعه شب آن‌ها به خانه‌ی ما آمدند که از آنجا به خانه‌ی خجسته جان برویم.

_خب.

آن شب پسر عموی پدرم مثل همیشه نفس نمی‌کشید و گه گاهی سرفه هم می‌کرد اما به روی خودش نمی‌آورد، در لفافه به او گفتم عمو جان نکند کرونا گرفته‌ای که اینگونه به نفس نفس افتاده‌ای که ناگهان مرسده گفت.

_همین‌جا بایست ، مرسده کیست.

_زنِ پسر عموی پدرم است ، یعنی زن دوم پسر عموی پدرم است ، بیست سالی از خودش کوچکتر است ،راستش را بخواهی اولش میخواست زنِ پسرِ پسر عموی‌پدرم شود ولی چون با پسرش که بی پول بود به تفاهم نرسید با پدرش ازدواج کرد

_خب ادامه بده

_داشتم میگفتم ، مرسده حرفم را قطع کرد و گفت خدا نکند، دیشب نفس  کاظی جان را گرفتم حسابی خسته‌اش کردم ، از ابتدای کوچه تا دم درب خانه مسابقه‌ی دو گذاشتیم و کاظی جان باخت.

_خب ادامه بده.

_قربان سرت شوم من از پاسخ مرسده قانع نشدم برای همین تا می توانستم از پسر عموی پدرم فاصله گرفتم اما آن اتفاقی که میترسیدم دقیقا در خانه ی پدری خجسته جان اتفاق افتاد

_چه اتفاقی

_سرفه، با سرفه‌های اول جملگی نگران شدند اما بازهم چیزی نگفتند تا زمانی‌که خجسته جان سینی چای را جلوی پسر عموی پدرم گرفت.

_خب.

_خب به جمال نداشته‌ات قربان سرت شوم، این پسر عموی پدرم ، مثل یک اسنایپر در چشم خجسته جان زل زد و بدون آنکه لحظه‌ای درنگ کند با عطسه خجسته جان را شست.

ای لعنت به تو دنیا ، سرنگون کردی فلک ،کاراگاه جان کاری که عطسه‌ی کاظی جان با من کرد جک با نامزد رز در فیلم تایتانیک نکرد.

_برای همین نقشه‌ی انتقام کشیدی و او را به قتل رساندی.

_نه به جان خجسته نه، فامیل گوشت هم را که بخورند استخوان یکدیگر را نمی‌خورند. من نمی‌خواستم بعد از خجسته جان او را هم از کف بدهم، من قصدم کمک بود

_پیرمرد را به قتل رسانده‌ای آن وقت می‌گویی کمک.

_من رفتم که به درمانش کمک کنم.

_پس چگونه باعث قتلش شدی ؟

_من از طرفداران آقای تبریزیان بودم برای همین با یک شیشه روغن بنفشه به نزدش رفتم ، چه کنم که پیرمرد کم طاقت بود.

_محمدی

_باز چرا محمدی

_سوالاتم تمام شد فقط این را قبل از رفتنت  باید به تو احمق بگویم.

_بگو قربان سرت شوم.

_قبل از استفاده از هر داروئی باید روش استفاده‌ی صحیح از آن را بدانی، بعد استفاده کنی. الان هم از جلوی چشمم زودتر دور شو.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.